تبليغاتX
بــرگــــی از دفتــــر زنــدگـــی
مامانم اومده تهران این چند روز کاملا چسبیده بودم بهش !

یه چیزی تو مایه های لاله و لادن (دور از جونمون ) ایشالله هزاران سال زنده باشیم و عمر دایناسوری داشته باشیم !

البته یه کم مدل چسبیدنش فرق میکرد !

واسه همین نتونستم یه جاهایی سر بزنم و بعضی ها رو توبیخ بنمایم ( جناب بی کلاس خان)

اما امروز قضاشو بجا آوردم !

ایشونم که ماشالله تو انجمن (زز) ها تنبل کلاس تشریف دارن و به روی مبارکشون هم نیاوردن هر چی من قرمز شدم از عصبانیت !

آخه برادر من این چه وضعه اتاقه ؟ چرا انقدر خون منو کثیف میکنی که مجبور شم واست پست اختصاصی بذارم ؟ هاااااااااااااان ؟

خدا به داد همسرت برسه برار از همین الان براش یه عالمه صبر و حوصله  آرزومندم !

احتمالا یه چند روز دیگه نیستم ! گفتم که نگرانم نشین یه وقت ترا خدا !

اومدم سک سک کنم برم !


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط مــــریـــم
خسته شدم از این زندگی یکنواخت چرا تو زندگی من یه اتفاق جدید نمی افته ؟!

دلم تنوع میخواد !

 *دلم میخواد مثل بچگیام یه عالمه شیطونی کنم !

 *دلم میخواد مثله اون وقتا حس جنایتم بزنه بالا و یه اردک بیچاره رو با شلنگ آب خفه کنم .

 *دلم میخواد مثله اون وقتا کله مورچه ها رو بکنم خووووو !

 *دلم میخواد با تیرکمون کلاغ بزنم !

 *دلم میخواد برم بیرون تا میتونم جیغ بکشم !  

 *دلم میخواد زنگ همه خونه ها رو تک تک بزنم و فرار کنم !

 *دلم میخواد با بابام کشتی بگیرم !

 *دلم میخواد خودمو واسه بابام لوس کنم اونم نازمو بکشه !

 *دلم میخواد اس ام اسی یکی که میشناسم رو اذیت کنم و سر به سرش بذارم !

 *دلم میخواد یخ بندازم تو یقه یکی که خوابه !

 *دلم میخواد آدامس بچسبونم به شلوار یکی !

 *دلم میخواد  دستامو باز کنم و مثله بچگیام زیر بارون یه عالمه چرخ بزنم تا صورتم خیس و خنک     بشه !

  لابد الان میگین چه روح خبیس و شیطانی دارم من نه ؟

اشکال نداره هر چی دوست دارین بگین ولی من همه اینا رو دلم میخواست امروز !

 امروز که بارون می اومد واقعا دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم بدون چتر و بدون ترس از خیس شدن و سرما خوردن و بدون فکرای آزار دهنده و افکار مغشوش !

اما نشد واسه همین رفتم تو تراس و دستامو باز کردم و چشامو بستم و بعدش :

یه نفس عمیییییییییییییییق !

خیلی چسبید توام امتحان کن !


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط مــــریـــم
سلام ، سلام به روی ماهه نشسته همتون !

خدایی همتون رو باید ببرن تو سازمان اطلاعات استخدام کنن واسه اعتراف گرفتن !

من هنوز پام به وبلاگم نرسیده ریختین سرم که زود بگو چیکار میکردی .؟  چی میخوردی .؟  کی میخوابیدی.؟  اصلا میخوابیدی .؟ خو چرا میخوابیدی.؟

خوب بریم سر اصل مطلب ، میدونم که شماها هم یه نموره به خودم رفتین !

 

راستش این مدت روزای سختی داشتم ، حتی نمیتونستم مثله الان که خودمو زدم به کوچه علی چپ و انگار نه انگار که تو زندگیم داره چی میگذره خودمو ریلکس و خوشحال نشون بدم !

شده بودم عینهو برج زهر مار و کارم شده بود فقط آبغوره گیری ! کلی مایه دار شدم از این راه !

از یه طرف زندگیم جلو نظرم بود که واسه بهتر شدنش همه کار کردم ونشد که جمعش کنم و از یه طرف آینده ی نامعلومی که نمیدونستم قراره چه جوری واسم رقم بخوره !

گاهی سعی میکردم آینده مو از اینی که هست خیلی بهتر ببینم و بگم شاید خدا به منم فرصت زندگی خوب و بی دغدغه بده !

نمیگم همه زندگیا پره از خوشی و هیچ مشکلی توش نیست ! ولی گاهی مشکلات و غصه ها تو زندگی بعضی ها به خوشی ها زیادی میچربه !

گاهی یاده زمانی می افتادم که جز درس و کتاب و مدرسه هیچ دغدغه ی دیگه ای نداشتم و انقدر حسرتش رو میخوردم که وقتی به خودم می اومدم میدیدم بالشم خیسه خیسه !

دیدن این روزا واسه کسی که یه روزی شاگرد اول مدرسه بود و  همه غبطه میخوردن بهش ، کسی که تو کنکور رتبه سه رقمی آورد و همه میگفتن خوشبحالش خیلی سخته ، خیلی سخت ! و حالا روزگارش این شده !

سرنوشت هلم داد تو دستای کسی که قبل از اینکه پام تو خونش برسه کلی وعده و وعید بهم داد ، انقدر که حتی تصور همچین روزایی واسه یه بارم تو ذهنم نیاد . فکر میکردم همه مثله خودم با خودشون و با کسی که قراره بشه همه کسشون رو راست و صادقن !

از ترس آبرو و خراب نشدن زندگی که همیشه تو رویاهام واسه خودم ساخته بودم همه چیزو تحمل کردم ، بچه ام مو از دست دادم به خاطر افکار کثیف شریک زندگیم و واسه همیشه حق مادر شدن رو از دست دادم  ، کتک خوردم و صدام در نیومد . تو خونه زندونی شدم  و از همه آرزوهام گذشتم بخاطر چیزی به اسم غیرت مردانه ! ده سال همه ی بغضام رو خفه کردم تا کسی نفهمه من تو زندگیم مشکل دارم.

 تا اینکه بلاخره صبرم ته کشید ، دیگه نتونستم از صبح تا غروب در و دیوار خونه رو وجب کنم و چشمم به در سفید بشه که یکی که مثلا شریک غم و غصه اته از گردش شبانه تشریف بیاره و خسته و هلاک بخوابه . دیگه نتونستم توهین و تهمت بشنوم واسه کاری که نکردم .

خواستم خودمو نجات بدم و سعی کنم یه زندگی بدون استرس و اضطراب رو واسه خودم بسازم حتی اگه شده تا آخره عمرم تنها باشم اما دلم فقط آرامش میخواست و رسیدن به آرزوهایی که یه روزی تا چند قدمیشون جلو رفتم .

تصمیم گرفتم طلاق بگیرم و واسه همیشه خودمو خلاص کنم !

اما هنوزم نتونستم این دل لعنتیمو راضی کنم که همچین چیزی رو بپذیره با وجود این همه سختی که این مدت کشیدم.

وقتی دیدم خونواده ام هم نسبت به این مسئله مشکل دارن و اعتقادشون همون " با لباس سفید میری و با کفن برمیگردی " هست بیشتر نا امید شدم فهمیدم هیچ کس رو ندارم که حمایتم کنه و اینجا بود که جای خالی بابا رو کاملا حس میکردم . سر خاکش که میرفتم زار میزدم و ازش گله میکردم که چرا انقدر زود تنهام گذاشتی بهت خیلی احتیاج دارم بابایی !

این مدت که نبودم حتی واسه قانع کردن خونواده ام نسبت به شرایط بدی که دارم مجبور شدم با اوناهم بجنگم ، با تک تکشون ! و این واقعا برام ناراحت کننده بود ! کاش میتونستم بهشون بفهمونم که آدما اومدن که زندگی کنن نه اینکه همدیگه رو تحمل کنن و به پای هم بسوزن حتی به قیمت از دست دادن سلامتی و جوونیشون ! کاش !

خلاصه کلام اینکه قصد دارم علی رغم میل خونواده ام که با تنها موندن من تو این شهر بزرگ مشکل دارن  تهران بمونم و یه کاری واسه خودم دست و پا کنم که نخوام سر باره کسی باشم و بعد که از این بابت خیالم راحت شد واسه طلاق اقدام کنم !

 

 * حس کنجکاوی شما انگار زیادم بد نبود ، کلی سبک شدم !

* ببخشید زیاد حرف زدم اما انگار باید اینا رو میگفتم !


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط مــــریـــم

غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که : خدا هست ، خدا هست ...

او همانیست که در تارترین لحظه ی شب

راه نورانی امید نشانم میداد

ماه من !

غصه اگر هست، بگو باشد

معنی خوشبختی بودن اندوه است !

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی ، چه نخواهی میوه ی یک باغند !

همه را با هم و با عشق بچین !

ولی از یاد مبر : سمت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از یاد خدا

و در آن باز کسی میخواند : خدا هست ، خدا هست ...

پس غصه چرا ؟!

 

* بلاخره برگشتم !

    هیچی واسم عوض نشده اما دارم سعی میکنم عوضش کنم اگه خدا کمکم کنه !

* خیلی دلتنگتون بودم ، خیلی !


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط مــــریـــم
دیگه خسته شدم از این زندگی لعنتی !

از این روزای تکراری که نه بدیهاش عوض میشه نه خوبیهاش !

دیگه حتی نمیتونم راحت نفس بکشم انگار یه چیزی تو گلوم گیر کرده !

منم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار نه از درد، از این همه فکر و خیالی که شبانه روز رهام نمیکنن !

خدایا دیگه طاقت ندارم !

به دادم برس ! صدامو میشنوی ؟!

* باز دارم میرم شهرستان پیش مامان نمیدونم کی برمیگردم ؟!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط مــــریـــم
داشتم" اس ام اس " های گوشیمو چک میکردم و اضافی ها رو دیلیت میکردم که نگام افتاد به پوشه ی" درفت"  یا همون "پیش نویس ها"  وقتی بازش کردم یهو یادم افتاد نذرهایی که کردم رو واسه اینکه یادم نره اونجا نوشتم تا سر موقع اداشون کنم یکیشون:

یه ختم انعام و هزار تا صلوات واسه  شادی روح عمه ام بود !

حتما می پرسین چرا عمه ام ؟! داستانش مفصله الان میگم براتون :

فک کنم ماه رمضون سال 65 بود اون موقع من 6 سالم بود یادمه واسه نماز جماعت رفته بودیم مسجد جامع بزرگ شهرمون !

من و مامان و خواهر بزرگترم که اون موقع دوران راهنمایی بود همین عمه ام و زن عموم و سه قلوهاش !

سه قلوهای عموم( دو تا دختر و یه پسر)  یه سال از من بزرگتر بودن اما از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و خیلی با هم صمیمی بودیم  حتی تو دوران مدرسه هم با هم همکلاس بودیم  و حتی دانشگاه با یکیشون چون اونا یکسال دیر به مدرسه رفتن !

اون سال ماه رمضونم گویا تو تابستون بود درست خاطرم نیست فقط یادمه بخاطر گرمای هوا و آفتاب داغی که رو سر نمازگزارا میخورد سقف رو با برزنت پوشونده بودن و یه قسمتی از اون برزنت رو هم واسه اینکه کنار نره سنگای خیلی بزرگ گذاشته بودن روش !

دقیقا خاطرم هست که اون شب میشد شب ضربت خوردن امام علی !

مامان وعمه و خواهرم و زن عموم کنار هم واسه نماز نشسته بودن ما بچه ها واسه اینکه به قول خودشون تو دست و پا نباشیم و همینطورم تو آفتاب زیر یکی از طاقای مسجد وایساده بودیم !

عمه و خواهرم کنار هم نشسته بودن که نمیدونم واسه چی جاشونو با هم عوض کرده بودن !

موقع نماز بوده که یه باد شدید شروع به وزیدن میکنه و اون برزنت ها رو تکون میده و سنگ روی اون دقیقا می افته رو سر عمه ی 21 ساله ی  من و فرقشو از وسط نصف میکنه !

تمام اون لحظه ها و ازدحام جمعیت ، گریه ی ما ، جیغهای وحشتناک نمازگزارا ، خونی که همه جارو گرفته بود ، همه و همه تو ذهنمه !

یادمه هنوز زنده بود و سریع منتقلش کردن بیمارستان !

تو بیمارستان هم واسه آخرین بار همه رو دیده بود و حتی بابامو شناخته بود !

اما درست موقع غروب آفتاب ، با زبون روزه ، با فرق شکافته  از این دنیا دل کند و رفت به زادگاه ابدیش !

رو سنگ قبرش نوشتن : جـــــوان نــاکـــــام شهـــید : ……………..

واقعا راسته که وقتی مرگ یکی فرا برسه هیچکس نمیتونه هیچ چیزو عوض کنه !

جایی که عمه ام نشسته بود جای خواهرم بود اما خدا میخواست که اون بره و خواهرم بمونه !

البته سنگ انقدر بزرگ بود که نصفش پای خواهرم رو هم گرفته بود و زخم بزرگی برداشت !

خواهرم هیچوقت این صحنه ها رو فراموش نمیکنه !

 عمه ی مهربون و دوست داشتنی بود انقدر که ما بچه ها گاهی سر اینکه خونه ی کدوممون بیاد با هم دعوا میکردیم!

قرار بود به زودی ازدواج کنه و عروس بشه !

یادم نمیره تو مراسم ختمش مادره پسره مدام صداش میکرد عروس گلم !

بخاطر قلب پاک و دل دریاییش هر وقت مشکلی پیدا میکنم میرم سراغش ازش میخوام کمکم کنه و همیشه ام کمکم کرده !

دوستت دارم عمه ی مهربون و میدونم که جایگاه بزرگی پیش خدا داری !

بازم واسم دعا کن !

روحت شاد عزیزم !


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط مــــریـــم
سلام !

 

*یه بار دیگه این دفتر رو باز کردم ! گفته بودم نمیدونم کی و کجا ؟!

واسه پیگیری کارم اومدم تهران ، بعد از انجام شدن کارام برمیگردم ولایت !

*با یکی از همکلاسی هام که تو شهر خودمون وکیله مشورت کردم!  

قرار شده بعد از درست شدن کارم واسه طلاق اقدام کنم !

دیگه راهی برای بازگشت نمیبینم !

* دیروز یعنی اول شهریور تولدم بود ! یه نفر بهم تبریک گفت !

به همین زودی شد ۲۹ سالم !

نمیدونستم دنیا و آدماش از اومدن من انقدر مشعوف  میشن و گرنه زودتر می اومدم !

* از همه دوستای مهربونم که نگرانم بودن ممنونم !

عذر میخوام که نتونستم زودتر از خودم بهشون خبر بدم !

 دوستتون دارم ! مراقب خودتون باشین !

* برام دعا کنین ! بازم میام !

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط مــــریـــم
عروسی به خوبی و خوشی تموم شد !

دارم میرم پیش مامان !

نمیدونم چی میشه و تا کی باید بمونم !

بازم نمیدونم تا کی نمیتونم اینجا رو آپ کنم !

مراقب خودتون باشین !

دلم خیلی براتون تنگ میشه ! برام دعا کنین !

* دفتر زندگی رو فعلا میبندمش اما خودکارم هنوز لای دفتره ! نمیدونم دوباره بازش میکنم یا نه ؟!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط مــــریـــم
رفتم مشهد به خیال اینکه فارغ از همه ی فکر و خیالای آزار دهنده ، گذروندن روزهای تکراری و پوچ و غرق شدن بیش از حد تو تنهایی

چند روزی رو واسه خودم باشم ، اونجوری که دلم میخواد نفس بکشم ، راه برم ، حرف بزنم ، درد و دل کنم ، گریه کنم ، بخندم ، حتی نخوابم ...

اما انگار این سایه ی شوم همیشه دنبالمه ! خودش و حتی کابوسش !

اونجا هم منو رها نکرد ! دیگه داره کم کم باورم میشه که حق زندگی کردن ندارم حتی اگه فرسنگها ازش دور باشم !

گاهی حالم از پیشرفت علم بهم میخوره !

کاش میتونستم برم یه جایی که هیچکس حتی کوچکترین نشونی ازم پیدا نکنه !

رفتم پابوسش ! ازش خواستم کمکم کنه تا بتونم خودمو رها کنم !

ازش خواستم بهم شهامت بده تا کاری کنم که بازم فرصت زندگی رو داشته باشم !

تصمیمم رو گرفتم اما مجبورم به خاطر شرایطی که این چند روز داریم کمی صبر کنم !

پیش بینی هام درست از آب در اومد درست موقع عروسی باز دست به کار شد و تمام تلاشش رو کرد برای اینکه من یه روز خوش نداشته باشم و به جای خنده فقط گریه کنم !

بعد از سفر مشهد رفتم پیش مامان و این چند روزی که اونجا بودم حتی یکبارم سراغم رو نگرفت مثل همیشه !

این باعث شد که مصمم تر بشم اما هنوزم فکرم ، ذهنم و قلبم پره از تشویش و نگرانی !

خیلی سخته تو دلت آشوب باشه و بخوای زار زار گریه کنی اما واسه خراب نکردن شادی دیگران خودتو آروم نشون بدی !

فقط شبا تو رختخواب میتونستم دور از چشم دیگران خودمو خالی کنم و تا میتونم گریه کنم !

دیروز با مامان و داداش بزرگه اومدیم تهران که خودمون رو واسه مراسم عروسی آماده کنیم !

اما من بازم دلم آشوبه ! نگرانم !

کی میشه منم یه روز با آرامش نفس بکشم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !  


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم مرداد 1388 توسط مــــریـــم
 

 *بلاخره امام رضا منو دعوت کرد !

    امشب میرم مشهد ! از این بابت خیلی خیلی خوشحالم !

    چهار ، پنج روزی مشهد هستم بعدشم احتمالا یه سر میرم ولایت پیش مامانم !

    دلم واسه بابا هم خیلی تنگ شده میخوام برم سر خاکش !

    احتمالا بعد از چند روز با مامان برمیگردیم تهران تا به کارای عروسی داداشم برسیم !

 * " مــــادر " هم واسه آنژیو منتقل کردن تهران ! خدا رو شکر حالش خیلی بهتره !

     امیدوارم واسه عروسی حالش خوبه خوب شده باشه !

 * حال و روز زیاد خوبی ندارم ! این چند روز بدجوری اعصابم خیش خراشما بود !

     امیدوارم این سفر یه کم حال و روزم رو بهتر کنه !

     تازه میخوام اونجا یه تصمیم مهم و نهایی در مورد زندگیم بگیرم !

     امیدوارم خدا بازم تنهام نذاره و کمکم کنه !

 * مشهد واسه همتون دعا میکنم !

     همتون نیت کنین ، من حتما نائب الزیاره ی همتون هستم !

     نمیدونم کی برمیگردم و میتونم اینجا رو آپ کنم !

     امیدوارم خیلی طول نکشه چون دلم براتون تنگ میشه !

     مراقب خودتون باشین دوستای مهربونم !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط مــــریـــم
 

 چندمین ساله که روزت رو بدون حضورت تبریک میگم !

دلم میخواست دسته گلی که واست میگیرم رو خودت ازم بگیری نه اینکه بذارم رو سنگ قبرت !

دلم میخواست وقتی کادوت رو بهت میدم صورتت رو از نزدیک ببوسم نه عکس روی سنگ قبرت رو !

دلم میخواست خودتو بغل کنم جای قبرت !

از وقتی که زبونم چرخید و تونستم اسمتو صدا بزنم و بگم : بابا 

 تا آخرین لحظه که به صورت زرد و رنگ پریده ات نگاه کردم جز مهربونی و عشق هیچی ندیدم !

یادمه اون روزای آخر وقتی می اومدم ملاقاتت تو بیمارستان نمیتونستم نگات کنم !

 اشکام نمیذاشت ! نمیتونستم تو اون وضع ببینمت ! دلم طاقت نمی آورد !

نمیخواستم چشامو اشکی ببینی میدونستم طاقتشو نداری !

و تو ! کوهی از اراده و استقامت !

مریضی هیچی ازت باقی نذاشته بود اما واسه زنده موندن و زندگی کردن تا لحظه ی آخر جنگیدی !

تو این چند سال که سایه ی مهربونت روی سرم بود هیچوقت مقابلت نایستادم جز یه بار !

اونم بخاطر کی ؟! بخاطر چی ؟!

چشاتو اشکی کردم بخاطر کسی که هر روز چشامو اشکی میکنه !

تو روت واسادم و ازش دفاع کردم ! با اینکه میدونستم حق با توئه !

 گفتم شوهرمه حق نداری ازش هیچی بگی !

و تو زل زدی تو چشام و اشک تو چشات جمع شد .

 فقط گفتی : تو پاره ی جیگرمی نمیتونم ناراحتیتو ببینم دختر !

کاش زده بودی تو صورتم ! مطمئنم دردش کمتر از دردی بود که الان دارم میکشم !

خیلی زود منو بخشیدی و صورتمو بوسیدی مثل همیشه ! طاقت دوریمو نداشتی !

اما من چی ؟! چه جوری خودمو ببخشم ؟!

 همه ی وجودم لبریز از تو شده بابا !

 کاش بودی تا آروم کنار گوشت زمزمه کنم : دوستت دارم بابایی !

چقدر زود همه چیز دیر شد !

* همیشه دوستت دارم بابایی اینو بهت قول میدم !

* دیشب انقدر حالم خراب بود که جز چند خط چیزه دیگه ای نتونستم بنویسم ! الان کاملش کردم !   

* روحت شاد و روزت مبارک !


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط مــــریـــم
صبح از خواب که بیدار شدم یه راست طبق عادت همیشگی رفتم سراغ گوشیم ! قفلشو که باز کردم از خوشحالی یه جیغ بنفش کشیدم که جناب آقای شوهر  پرید تو اتاقم با وحشت گفت :

 چت شد ؟!

 داد زدم : بلاخره اس ام اس اومد هورااااااااااااااااااااااااااا

آقای شوهر : ای یخ کنی ! فک کردم زنبور نیشت زد اینجور جیغ زدی !

من :  ااااااااااااااااااااااااا ( با کسره ) با من حرف نزن یادم نبود قهرم !

آقای شوهر : حالا کی اس ام اس داده ؟!

من : دیییییییییییییییییییییگه ! سکرت بید !

 همون  دوستم که ازش براتون نوشته بودم  یه اس ام اس با این آیکون (   ) برام فرستاده بود ! فک نمیکردم یه روزی با دیدن این آیکون انقد خوشحال بشم !

بعدش بهش زنگ زدم و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم و این معده درد لعنتی من نذاشت حرفامون ادامه پیدا کنه گفت برو صبحونت رو بخور تا بدتر از این نشدی ! اس ام اس میدم بقیه حرفامو !

رفتم صبحونه بخورم که شهلا جون اس ام اس داد :

اس ام اس را خدا آزاد کرد !

جواب دادم : قربونت برم ! آره واقعا داشتیم کپک میزدیم به خدا !

بعدش یکم در مورد کاری که قراره واسم درست بشه ازم پرسید  منم براش توضیح دادم

همزمان هم به شهلا اس میدادم هم به دوستم دیگه داشتم کم کم گریپاژ میکردم که شهلا گفت : مواظب خودت باش و با هم خداحافظی کردیم !

مرسی شهلا جون جونی ، دوستت دارم آجی گلم !

 همین طور که با دوستم اس ام اس بازی میکردیم مامانم زنگ زد :

از صداش فهمیدم که خیلی حالش گرفته است گفتم چی شده ؟!

 گفت : " مـــادر " حالش خوب نیست  تو " سی سی یو " بستریش کردن !

( مــــادر : مامان مامانم هستش که هممون اینطور صداش میزنیم )

واااااااااااای منو میگی خشکم زد کم مونده بود بزنم زیر گریه از ناراحتی اما بخاطر مامان خودمو نگه داشتم !

گفتم مگه چی شده چرا " سی سی یو " ؟!

گفت : چند روز میشد که میگفت قفسه سینه ام درد میکنه فک کنم سرما خوردم !

من رفتم واسش پماد زدم و بهش گفتم اصلا کار نکن ترا خدا شاید بهتر بشی !

تا اینکه امروز صبح حالش بد شد  و بردنش بیمارستان !

دکترا تشخیص دادن ماهیچه های قلبش ضعیف شده و درست نمیتونن خون رو پمپاژ کنن اگه بهتر نشه باید اعزام بشه به تهران !

تازه خاله ات هم چند روز پیش سکته خفیف مغزی کرده طوری که حرف زدنش عوض شده فک کنم مـــادر از حرص اون اینجوری شد !

 واااااااااااای از این خبرای بد داشتم دق میکردم ! خاله چرا ؟! به این جووونی ؟!

مامان میگفت از یه طرف نگران مــــادر هستم از طرف دیگه ام فکر عروسی داداشت که همه چی بهم بخوره و هیچکس نتونه بیاد !

راست میگفت مامان ! منم نگران شدم ! اما بهش گفتم غصه نخور مامانی ایشالله مـــادرم تا اون موقع خوب میشه !

بعد از کلی دلداری دادنش تلفن رو قطع کردم  و رفتم ناهار درست کنم !

هنوزم تو شوک اتفاقای امروزم ! از یه طرفم آقای شوهر دیشب اعصابمو خورد کرد !

یه هفته مونده به سفره مشهدم گفت نمیتونی بری مشهد و بهانه های الکی آورد و کلی دلنگ دروغ سر هم کرد !

منم خیلی ازش عصبانی ام !

بهش گفتم : دیدی بهت ثابت کردم که هنوز همونی و نمیتونی خودتو عوض کنی ! متاسفم !

 

* بچه ها ترا خدا واسه " مـــادر " و خاله ام دعا کنین که زودتر حالشون خوب بشه !

* واسه آقای شوهر هم دعا کنین که سر عقل بیاد و بذاره برم مشهد ! به این سفر خیلی نیاز دارم !

*  با این همه اتفاقای بد هنوز تو کف درست شدن اس ام اس هستما ! ایول خدا جونم !

 * دعا کنین کارم زودتر ردیف بشه والا یک عدد مریم گندیده تحویل شما میشه !

     حوصلم تو خونه بدجوری سر میره این انتخابات لعنتی کارمو معلق کرد !

* خلاصه واسه خوندن این پست لطفا بدون تسبیح و سجاده وارد نشید چون همش باید دعا کنین !


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط مــــریـــم
فاصله ی دخترک تا پیرمرد یه نفر بود، روی  یه نیمکت چوبی، روبروی یه  آبنمای سنگی!

*  پیرمرد: غمگینی؟!
*  دخترک: نه! 
*  پیرمرد: مطمئنی؟! 
*  دخترک: نه! 
*  پیرمرد: چرا گریه می کنی؟!
* دخترک: دوستام منو دوست ندارن!
*  پیرمرد: چرا؟! 
*  دخترک: چون قشنگ نیستم!
*  پیرمرد: قبلا اینو به تو گفتن؟!
*  دخترک: نه! 
*  پیرمرد: ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم! 
*  دخترک: راست می گی؟!
*  پیرمرد: از ته قلبم آره!


دخترک بلند شد ،پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد!
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکاشو پاک کرد!

 کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...!!!!

* شاد کردن دل دیگران شاید از اینم ساده تر باشه ! البته اگه بخوایم !


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط مــــریـــم
بلاخره تلفن لعنتی وصل شد ! دیدین گفتم درست میشه ایشالله طی صد سال آینده !

گند زدن به همه چی ! این مدت حسابی وحشی شده بودما ! نه تلفن ، نه اس ام اس ، آخه این چه وضعیه ؟!  

از حالتون نمیپرسم چون حال و روز همتون معلومه !

اتفاقات این چند روز رو خلاصه مینویسم ، نمیدونم چرا حس آپیدنم نیس ؟!

  * اون دوستم که تو پست قبلی ازش نوشته بودم و ازتون خواسته بودم که واسش دعا کنین خدا رو شکر فعلا حالش خوبه ! بهم قول داده که روز به روزم بهتر بشه ! بدقولی نکنی ها تنبل ؟!

 * از اول تیر ماه دیگه آسایشگاه نمیرم ! لعنتی ها انقدر بهمون فشار آوردن و ازمون کار کشیدن که من دیگه طاقت نیاوردم و بهشون گفتم از اول تیر ماه  نمیام !

 شیفت های سنگین 32 ساعتی با یه مشت سالمند دیوونه که واقعا جاشون آسایشگاه روانی بود ، بدون استراحت و حتی خواب ، اونم دست تنها واقعا دیگه قابل تحمل نبود ! خدا الهی مرگ بده هر چی آدم دزد و زورگو و ظالمه ! هر چند که این جور آدما واسه چزوندن بقیه عمر نوح دارن ! تنها روزی که از این  مدت خاطره ی خوبی ازش واسم موند جشن روز مادر بود که به هممون حتی سالمندا خیلی خوش گذشت !

از این بابت واسه اونا هم خوشحالم ، چون واقعا برق شادی رو تو چشاشون میشد حس کرد ! انگار برگشته بودن به جوونی هاشون ! لباسای خوشگلشون رو پوشیده بودن و مثل اونوقتا بزک کرده بودن ! انقدر ذوق زده شده بودن که نمیدونستن احساسشون رو چطوری به زبون بیارن !

اون روز صبح اول به مامانم زنگ زدم و روزشو تبریک گفتم و با اینکه شیفت نبودم ترجیح دادم روزمو با اونا بگذرونم تا اینکه تنها تو خونه در و دیوار رو وجب کنم ! جای همتون خالی بود !

 * هفدهم تیر ماه قراره برم مشهد !

یادتونه همیشه میگفتم دلم میخواد برم یه جایی که خیلی دوست دارم اونم تنهایی !

اگه خدا بخواد دارم بهش میرسم ! فقط امیدوارم تا اون موقع اتفاق خاصی نیفته !

 * این چند روز که سر کار نمیرفتم با داداش و خانومش بیرون بودیم واسه خرید عروسی ! بعدشم رفتم خونشون رو دیدم ! دیدن خونه ی عروس و دوماد چه حالی میده ! تا عروسی چیزی نمونده !

 * تولد داداش محسن رو بازم با تاخیر و عرض شرمندگی تبریک میگم ! دیگه حرف از رفتن و اینا نزنی که من باز هاپو میشما !

 * فک کنم خیلی ها ازم دلخورن که بهشون سر نزدم ! از همتون عذر میخوام و سعی میکنم جبران کنم ! دلم واسه همتون کلی تنگ شده بود به خدا !


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط مــــریـــم
سلامی به درازای نبودن اینجانب در دنیای مجازی !

حال همتون که خوبه انشالله ؟!

از احوالات اینجانب خواسته باشین باید بگم بدک نیستم ! تو این مدت که نبودم هم روزای ابری زیاد داشتم ، هم روزای بارونی و طوفانی و هم روزای آفتابی !

عجله نکنین میگم خدمتتون !

والا راستش دلیل عمده ی نبودن من قطع بودن تلفن منزل بود ! این مستخدم جز جیگر گرفته ی آپارتمان ما این کابل ها رو دستکاری کرده و از شانس بلند بالای من تلفن ما و واحد بقلیمون قطع شده !  حالا بعد از پیگیری های فراوان اعلام کردن که انشالله طی صد سال آینده درست خواهد شد !

این توضیح اینکه چرا این مدت آپ نکردم !

 الانم  تونستم  با گوشیم و به کمک یک خط ایرانخل کانکت بشم و بیام اینجا رو آپ کنم !

و اما آنچه این چند روز بر مریم گلی گذشت :

 * یکی از عزیزترین و نزدیکترین دوستانم به خاطر بیماری قلبی تو بیمارستان بستری بود ! حال و روز خیلی بدی داشتم !  به شدت نگرانش بودم و شدیدا دلتنگش ! بخصوص که دکترا خبرای چندان خوبی هم بهش نداده بودن ! اما خدا رو شکر بعد از چند روز حالش بهتر شد و تونست بیاد خونه !  بعد از یه مدت باز باید واسه عمل بستری بشه ! امیدوارم همه چی همون طور که میخواد پیش بره و به خواست خدا حالش خوبه خوب بشه ! یه خواهش ازتون دارم : حتما حتما براش دعا کنین ! مطمئنم که خدا صداتون رو میشنوه ! یادتون نره هاااااااا ؟!

 * از کار تو آسایشگاه که هیچی نگم بهتره ! انقدر کارمون سخت و خسته کننده شده که هممون روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنیم ! باور کنین که همین روزاست که خودمون هم اونجا بستری بشیم ! سر و کله زدن با یه مشت پیرزن که حرف حساب حالیشون نمیشه  یا حتی یه کلمه حرف حساب از دهنشون در نمیاد واقعا دیوانه کننده است ! اما از اینم نباید غافل بشم که به همشون بدجوری عادت کردیم و علاوه بر سختی هایی که برامون  داره وقتای خوشی و خنده هم باهاشون داشتیم ! گاهی مجالس دنس برپا میکنیم و سالمندا هم قر های راکد مونده تو کمراشون رو بیرون میریزن ! داریم سعی میکنیم واسه روز مادر یه جشن توپ و باحال واسشون بگیریم تا تمام دلتنگی هاشون کم بشه ! یا یه برنامه ریزی واسه تفریح و گردش براشون داشته باشیم تا تو روزای گرم و بلند تابستون خیلی بهشون سخت نگذره !

 * چند روز پیش باز یه بحث اساسی بین من و آقای شوهر پیش اومد که مثل قبل هیچ نتیجه ی مثبتی نداشت جز اینکه تونستم حرفای دلم " اونایی که تا حالا نتونسته بودم بگم " رو به زبون بیارم و اونم فهمید که این دفعه دیگه مثل دفعه های قبل نیست و  مریم هم دیگه اون مریم سابق نیست ! فک کنم فهمیده باشه که اگه به خودش تکون نده و رفتارش رو عوض نکنه دیگه مریمی هم درکار نیست ! ازش خواستم زودتر تکلیف زندگی منو روشن کنه چون دیگه تحمل رفتارای بدش رو ندارم و نمیتونم با آدمی زندگی کنم که به همه چیز شک داره !  البته از یه طرف خوشحالم که تونستم بعد از سالها واسه  چند دقیقه هم شده با کسی که مثلا شریک زندگیمه جدی حرف بزنم و البته متاسفم که این جدی بودن حرفامون فقط بخاطر بودن واژه ی "طلاق " معنی گرفته بود ! و بازم متاسفم از اینکه مدام تو حرفامون و زندگی چند سالمون فقط دنیال مقصر میگشت ، انگار که هر دومون اومده بودیم دادگاه و قرار بود مقصر رو بفرستن بالای دار ! 

 * عروسی داداش کوچیکم مرداد ماهه ! واسه همین دیروز تصمیم گرفتم یه مقدار از خرید هامو انجام بدم که مجبور نشم اون موقع عجله ای هر چی جنس بنجل تو بازاره رو بخرم ! بیشتر خریدم رو دیروز انجام دادم  بقیه اش هم گذاشتم واسه چند روز آینده که وقت آزاد پیدا کردم !

 * متاسفم که نتونستم بهتون سر بزنم هر وقت تلفن کذایی وصل شد و تونستم با خیال راحت بیام نت حتما به همتون سر میزنم ! دلم واسه همتون تنگ شده ! و از اینکه نگرانتون کردم عذر میخوام ! مراقب خودتون و دلای دریاییتون باشین !

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط مــــریـــم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم ؟!

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم ؟!

 خیلی وقت بود ازت ننوشته بودم ! خیلی وقته از اون روزا یاد نکردم !

امروز باز بدجوری دلتنگتم !

دلم هواتو کرده ! چرا نبودنت رو نمیتونم درک کنم ؟!

اگه یه روز صداتو نمیشنیدم اون روز شب نمیشد !

اما الان 3 ساله بدون صدای تو میخوابم !

زنگ صدای قشنگت هنوز تو گوشمه !

حاضرم همه  زندگیمو بدم واسه شنیدن چند ثانیه ی صدات !  

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو !

 عمره دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو !

  امروز صبح باز رفتم سراغ یادگاریهایی که ازت واسم مونده !

لباساتو بو کردم ! بغل کردم ! چقدر بهم آرامش میده !

حس میکنم تو بغلتم ! مثه اونوقتا که آروم میشدم تو بغلت !

یه کم از ادکلنی که خودم روز پدر واست خریدم زدم به لباسم !

میخوام بوتو حس کنم !

عکست روبرومه ! چقدر اون مریضی لعنتی داغونت کرد !

دلم میخواست دست بکشم به صورت ماهت !

ای که تویی همه کسم ، بی تو میگیره نفسم ! 

 اگه تو رو داشته باشم ، به هر چی میخوام میرسم !

  الان دیگه معنیه " جای خالی " رو کاملا حس میکنم !

خالی یعنی : بی تو !

بی تو یعنی : خالی !

از وقتی تو رفتی دیگه واقعا زندگی نکردم !

تا خواستم وجودتو حس کنم ، تنهام گذاشتی !

میخوام داد بزنم تا همه بشنون !

دوستت دارم بابایی ! دلم برات تنگه !

خودت بگو ؟!

با دلتنگیات چیکار کنم ؟!   

 

* بیست و دوم خرداد سومین سالگرد بی تو بودنه ! شاید واسه همینه که بیقرارتم !


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط مــــریـــم
هر کجا هستم ، باشم به درک !

من که باید بروم !

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال خودت !

من نمیدانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد ؟!

تیپ را باید زد ، جور دیگر اما ...

کار را باید جست !

کار باید خوده پول ، کار باید کم و راحت باشد !

فک و فامیل که هیچ ، با همه مردم شهر پی کار باید رفت !

بهترین چیز اتاقیست که از دسته چک و پول پر است !

پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست !

سید خندان یه نفر !

سوئیچم کو ؟!

چه کسی بود صدا کرد زورووووووووووووووو ؟!

 

 

* بیمزه بود ؟! به خوشمزگی خودتون ببخشید !  

    یه جا خوندم گفتم بنویسم شماهم فیض ببرین خووووووووووو !


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط مــــریـــم

این عکسو یکی از دوستام از پلاکاردی که به در یه مهد کودک چسبونده شده گرفته متن روش جالبه!  

چون عکسو کوچیک کردم ممکنه نتونین نوشته شو بخونین واسه همین واستون مینویسم !

 

پدر عزیز :

به وقتی که با پسرت میگذرانی اهمیت بده !

به او گل کاشتن را آموزش بده ، این کار شامل سه چیز است که پسران عاشقش هستند :

کثیفی ، کندن زمین ، شلنگ آب !  

 

* واقعا عجب جمله ای ! خدایی حقیقته !

* نمیدونم کی گرسنه اش بوده اون گوشه ی کاغذ رو جویده طفلی ! فک کنم پسر بوده !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط مــــریـــم
 

امروز زنگ زدم به مامان !

 هر وقت باهاش حرف میزنم بغضی که تو صداشه و سعی میکنه قایمش کنه رو حس میکنم !

مدام از حال و روزم و اوضاع زندگیم میپرسه ! دلش میخواد ازم بشنوه همه چی خوبه مثه سالای اول !

میخواد یه جوری آرومم کنه ! میگه همه مردا همینن ! خوب میشه مامان ، خوب میشه !

وقتی بهش گفتم اومده شهرستان پیش خودتون ! نیومد بهت سر بزنه؟!

با یه حالتی که من ناراحت نشم گفت : نه !!!!! دارم از تو میشنوم که اومده اینجا !

اشکال نداره مامان جون حتما گرفتار بوده ! تو دلم میگم : زرشک ! گرفتار بوده ؟!

از صبح هر چی به موبایلش زنگ زدم جواب نداد ! منه احمق نگرانش شدم باز مثه اون سالا !

آخرین بار که زنگ زدم و جواب داد بش گفتم چرا جواب تلفن رو نمیدی ؟!

با توپ پر گفت : مگه چیه ؟! گوشیم تو ماشین مونده بود منم تو باغ بودم با دوستم !

ای خدا من چقدر خرم ! هر چیزی حدی داره!  من خریتم از حد گذروندم !

کاش منم مثه اون بی خیال دنیا و زندگی  بودم ! کاش تنها فکرم خوشگذرونی خودم بود !

وااااااای خدا چقد دلم گرفته ! اشکام بی اختیار میان ! خودمم خسته شدم ازشون اما مگه بند میان !

میدونم تو اون دل بی صاحابم چی میگذره ! دلم میخواست یکیو داشته باشم که اینجور وقتا آرومم کنه !

یهو دلم واسه خواهرم تنگ شد! خیلی وقته نتونستیم یه دل سیر با هم حرف بزنیم !

 خیلی وقته ندیدمش ! فک نمیکردم یه روزی انقدر از هم دور بشیم که دلامون واسه هم پر بکشه !

بش زنگ زدم ! ازم دلخور بود که چرا انقدر دیر زنگ میزنم !

گفتم گرفتارم ! کارم زیاد شده ! وقتی میام خونه دیگه حال حرف زدنم ندارم !

خیلی باهاش حرف زدم ! خیلی زود بغضم ترکید و مثه بچه ها فقط گریه میکردم !

نمیتونستم جواب سوالاشو بدم ! اونم نگرانم شده بود ! کاملا حس میکردم !

همش صدام میکرد : مریم ؟! مریم ؟! چی شده ترا خدا بگو ؟!

همه چیو بهش گفتم ، حس کردم خیلی سبک شدم !

گفت : ازین به بعد هر وقت دلت تنگ شد بهم زنگ بزن ! درداتو تو دلت نگه ندار !

 مریض میشی ها آجی ؟! چرا اینجوری از خودت کار میکشی ؟! اگه بلایی سرت بیاد؟!

گفتم بیخیال بابا ،طوریم نمیشه ! حالا مثلا بشه !

چند وقت دیگه عروسی داداش کوچیکمه ! مرداد ماه !

از الان ماتم گرفتم که مصیبت دارم من با این آقا که اسمش مثلا شوهره !

مامان بدبختم هم میترسه از اینکه اعصابمو داغون کنه یا حتی عروسی رو بهم بریزه !

همشون به تلاطم هستن که یه جوری رضایت ایشون جلب بشه !

خدایا چقدر ما بدبختیم !همین هواداری ها و نگه داشتن حرفها و سکوتها منو به این روز انداخت !

اگه بعد از بابام یکی جلوش واساده بود  الان شاید زندگیم اینجوری نبود !

سرم داره از درد میترکه ! انگار یه وزنه ی صد کیلویی به سرم بستم !

 چقدر چشام سنگینه ! دلم آرامش میخواد !

فقط آرامش !

 

* راستشو بگم ؟! خوشحالم که دیگه زیاد کسی اینجا نمیاد ! اینجا  فقط واسه خودم مینویسم !  مثه یه دفتر خاطرات ! اینجوری حس میکنم راحتترم ! نیاین که خدای نکرده یه وقت دپرس هم نشین !  ازم ناراحت نشین ! واسه خاطر خودتون میگم !

* دارم سعی میکنم حتی تو دنیای واقعی کسی رو جدی نگیرم چه برسه به اینجا که ...

* متاسفم که شاید به قول شما سنگدل شدم یا بی ادب !

* اسم وبلاگ رو هم به خواست یه دوست خوب باز برگردوندم !


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط مــــریـــم
یه بنده خدایی داشت واسه دوستش تعریف می کرد:

وقتی من جوون بودم، دوست نداشتم برم جشن های عروسی!

 چون تمام عمه ها و خاله های پیرم می اومدن  پیش من و بهم سیخونک می زدن و می خندیدن و می گفتن :

تو نفر بعدی هستی!

 البته بعداً همه شون از این کار دست کشیدن و این درست از وقتی بود که :

منم همین کار رو عیناً با اونا می کردم، البته تو مجالس ختم !

 

* چرا ما عادت کردیم بد بودن کارمون رو وقتی بفهمیم که عینا سرمون میاد ؟! 

   اونم وقتی که دیگه فاتحه ی برجکمون خونده شده ؟! 

* لینکاتونو باز از روی کامنتا بر میگردونم تو پیوندها !


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط مــــریـــم
درباره وبلاگ
ای کــــــاش کــــودک بـــــودم
تا بزرگترین شیطنت زندگی ام
نقـــاشــی روی دیــــــوار بـــود
ای کـــــــاش کـــودک بــــودم
تــــا از تـــه دل مـــی خندیدم
نــــه اینکه مجــــبور بـــاشـــم
همــــواره تبســـمــــی تلـــــخ
بـــــر لب داشتــــه بــاشـــــم
ای کــــــاش کـــــودک بـــودم
تــــا در اوج نــــاراحتــــی و درد
با یک بـوسه همــــه چــــیز را
فــــرامــــوش مـــــی کــــردم
.
.
.
.
سلام ! مــــریـــم هستــــــم !
28 سالمه و حسابداری خوندم
.
.
.
.
.
شاد باشی!
.
.
.

آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس